عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

121

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

آل فرعون همه بهم آمدند گفتند ، مهينان بنى اسرائيل نماندند و كهينان را ميكشند ، نه بس روزگار كسى از ايشان نماند و ما را مزدور و كارگر نباشد ، و برنج آئيم ، تدبير آنست كه يك سال كشيم و يك سال نه . پس تقدير الهى چنان بود كه هارون برادر موسى آن سال كه نمىكشتند از مادر در وجود آمد و ديگر سال كه مىكشتند بموسى بارور گشت . چون زادن موسى نزديك آمد زنى بود قابله و بر باروران زنان موكّل بود از جهت فرعون تا هر كودكى را كه زادندى بفرعون گفتى و او را هلاك كردى ، اين قابله دوست مادر موسى بود ، در وقت زادن او را بخواند و گفت : دوستى تو امروز به كار آيد ، ما را همى بينى كه در چه حاليم ، مرا يارى ده و ستر كن . چون موسى از مادر بوجود آمد قابله در وى نگريست نورى ديد ميان ذو چشم وى ، شيفتهء آن نور و آن جمال وى گشت گفت : اى فلانه تا اين ساعت بر آن بودم كه فرزندت در دست فرعون نهم تا او را بكشد ، اكنون از آن نيّت بگشتم ، كه اين فرزند چشم و چراغ منست ، ميوه دل و جان منست . پس قابله چون از آن كار فارغ گشت از خانه بيرون شد ، يكى از آن ذبّاحان او را ديد كه از آن سراى بيرون ميآمد بدانست كه آنجا فرزندى آمده است ، رفت و ياران خود را خبر كرد ، چون بدر سراى آمدند خواهر موسى ايشان را بديد ، نام آن خواهر مريم بود گفت : يا امّاه هذا الحرس بالباب : اينك اعوان و كسان فرعون آمدند ، مادر موسى بى خود گشت ، از سر آشفتگى موسى را خرقه‌اى پيچيد و از دست بيفكند ، تنورى تافتهء بود در آن تنور افتاد ، اعوان فرعون چون در شدند مادر موسى را برنگ و حال خود ديدند هيچ نشان ولادت در وى پيدانه و گونه روى وى متغير نگشته ، گفتند قابله اينجا چه كار داشت اگر فرزندى نيامده است ؟ ! مادر موسى گفت او دوست منست ، گاه گاه بپرسش من آيد چنان كه در دوستان شوند ، ايشان باز گشتند ، و مادر ميگويد يا مريم اين الصّبي ؟ كودك كجا است ؟ مريم گفت . چه دانم من ازو بى خبر بودم ، همى در سخن وى بودند كه آواز گريستن آمد از آن تنور تافته ، مادر فرا سر وى رفت و او را برداشت يك تاى موى وى ناسوخته ، فجعل اللَّه عليه النار بردا و سلاما . پس خلافست